تبلیغات
دل نوشته

دل نوشته

51

حالم خیلی خرابه...

هر کاری هم می کنم آروم نمیشم...

غروب انقد گریه کردم که کل صورتم پف کرد اما بازم خالی نشدم...

خدا کنه تو این بدبختی جدید طاقت بیارم...

باید برم پیش بابام...دلم برای صورت ماهش تنگه...واسه اون خنده های نمکیش که شبیه هادیِ...

برام دعا کن بابایی...



+ نوشته شده در پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 ساعت 11:30 ب.ظ توسط رها جون| نظرات()


50

*به خوابم نیا...خوابم را رنگی می کنی روزم را سیاه سیاهــ...

*یه جایی از رابطه هست که با خودت فکر می کنی " اگه یه روزی من نباشم این آدمه جای خالیمو با چی پر می کنه؟" دوست ندارم فکر کنم بهش چون به نظرم کار خاصی نمیکنه!

*اشک هایم که سرازیر می شوند دیری نمی پاید که قندیل می بندد...عجیب سرد است هوای نبّّّّــــــــــــودنت...

 

*پ ن: و در آخر تو خیلی زرنگ تر از اونی هستی که من فکر میکردم!

 



+ نوشته شده در جمعه 15 اردیبهشت 1391 ساعت 12:11 ق.ظ توسط رها جون| نظرات()


هنوز دوستت دارم...

بازهم باران

باران از جان این دل من چه میخواهی؟

بس است

اینهمه بر تن این جاده نکوب

دلم میترکد وقتی که باید شبهای تنهایی را با صدای باران سر کنم

گفتن از تو برایم سخت است

هرکه بر در کوبید در دل گفتم تویی

وقتی دیدم اینبارهم تو نیستی دلم میگرفت

بغضم میترکید

بعدها گفتم شاید قرار است دیرتر بیایی

با یک قصه ی قشنگتر که قصه ی امدنت افسانه میشود

و برای جوانترها تعریف میکنند که چه رویایی بود عشق ما و آمدن تو

اما همیشه میدانستم که میایی

شک نکردم

من به تو ایمان داشتم

شک و ایمان دو روی یک سکه است

من ایمان را انتخاب کرده بودم...

حال دیگر بس است

گفتم که دیگر نیا

امشب که صدای باران دلم را میسوزاند و بغضم را میترکاند تو نیستی

دیگر نمیخواهمت...

نیا...

صدای در می آید نکند تو باشی...



+ نوشته شده در جمعه 1 اردیبهشت 1391 ساعت 04:07 ب.ظ توسط رها جون| نظرات()


...

دلم که می گیرد آرام خودم را در آغوش می گیرم...

خودم به تنهایی...

دست نوازشی بر سرم می کشم...لبخند می زنم و آهسته می گویم:

" گریه نکن عزیزم... من هستم...

خودم به تنهایی... هوای نداشته هایت را دارم...!"



+ نوشته شده در شنبه 19 فروردین 1391 ساعت 12:02 ق.ظ توسط رها جون| نظرات()


47

بوی باران بوی سبزه بوی خاک

شاخه های شسته باران خورده پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگهای سبز بید

عطر نرگس رقص باد

نغمه ی شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک میرسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب

ای دل من گرچه در این روزگار

جامه ی رنگین نمی پوشی به کام

باده ی رنگین نمی نوشی ز جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از آن می که می باید تهی ست

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

از دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ

                                                 فریدون مشیری

***

پ ن: سال نو همگی مبارک



+ نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین 1391 ساعت 11:54 ب.ظ توسط رها جون| نظرات()